تبليغاتX
به تنهاییم خوش اومدی

به تنهاییم خوش اومدی

کاش میشد یه دفعه فقط یه دفعه بگی دوستم داری ازت چی کم میشه

+نوشته شده در چهارشنبه هفدهم تیر 1388ساعت13:3توسط مسلم و تنهاییش | |

بر روي کاغذ سفيد با قلبي از محبت سرشار

خواستم واژه اي بنويسم که بماند در ذهنت يادگار


هرچه فکر کردم چه بايد نوشت و اين ورق راکرد سياه


واژه اي به ذهنم خطور نکرد جز اينکه دوستت دارم بسيار


گرچه سخت است دوري ولي مي دانم اين را


که مي کنمت هر روز ياد  ، آن هم بطور کرار


دلم به دلت گره خورده که نمي توان کردش باز


گره اش را با مهرباني کردي کور اي سالار


دستان گرمت را همواره بايد فشرد با احساس


چون دستـانت گرمــايي دارنـد فــرار


لبان سرخت را بايد بوسيد از دور


اين کار را بايد کرد هر روز تکرار


واژه ها در برابر خوبيهايت کم است آقا


بگذار تمامش کنم همين جا با اصرار


فقط بگويم يک کلام نداي قلبم را


که دوستت دارم، دوستت دارم بسيار بسيار ...

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388ساعت12:25توسط مسلم و تنهاییش | |


بهت نمي گم دوست دارم ، ولي قسم مي خورم دوست دارم ،
بهت نمي گم که هر چي بخواي بهت مي دم ، چون همه چيزم تويي ،
نمي خوام خوابتو ببينم ، چون تو خيلي خوش تر از خوابي ،
اگه يه روزي چشمات پر از اشک شده دنبال يه شونه گشتي که گريه کني ، صدام کن
بهت قول نمي دم که ساکتت کنم منم پا به پات گريه مي کنم ،
اگه دنبال مجسمه سکوت مي گشي تا سرش داد بزني ، صدام کن قول ميدم ساکت بمونم
اگه دنبال خرابه مي گشتي تا نفرتتو توش خالکي کني ، صدام کن ، قلبم تنها
خرابه ي وجود توس

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388ساعت12:23توسط مسلم و تنهاییش | |

دفتر عشـــق كه بسته شـد
دیـدم منــم تــموم شــــــــــــــــــــــــدم
خونـم حـلال ولـی بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدون
به پایه تو حــروم شــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم
اونیكه عاشـق شده بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــود
بد جوری تو كارتو مونــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد
برای فاتحه بهــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت
حالا باید فاتحه خونــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد
تــــموم وســـعت دلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــو
بـه نـام تـو سنــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد زدم
غــرور لعنتی میگفــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت
بازی عشـــــقو بلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم
از تــــو گــــله نمیكنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم
از دســـت قــــلبم شاكیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم
چــرا گذشتـــم از خـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــودم
چــــــــراغ ره تـاریكـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــیم
دوسـت ندارم چشمای مـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــن
فردا بـه آفتاب وا بشـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه
چه خوب میشه تصمیم تــــــــــــــــــــــــــــــــو
آخـر مـاجرا بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــشه
دسـت و دلت نلــــــــــــــــــــــــرزه
بزن تیر خـــــــــــــــــلاص رو
ازاون كه عاشقـــت بود
بشنواین التماسرو
...............
.........
....
.

+نوشته شده در یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388ساعت17:22توسط مسلم و تنهاییش | |

                                          از من نپرس چقدر دوستت دارم

                                    اینجا در قلب من حد و مرزی برای حضور تو نیست

                          به من نگو که چگونه بی تو زیستن را تمرین کنم

                             مگر ماهی بیرون از آب میتواند نفس بکشد

                     مگر می شود هوا را از زندگیم برداری و من زنده بمانم

                                         بگو معنی تمرین چیست ؟

                                     بریدن از چه چیز را تمرین کنم ؟

                                             بریدن از خودم را ؟

                         مگر همیشه نگفتم که تو هم پاره ای از تن منی ...

              از من نپرس که اشکهایم را برای چه به پروانه ها هدیه می دهم

                           همه می دانند که دروری تو روحم را می آزارد

         تو خود پروانه ها را به من سپردی که میهمان لحظه های بی کسی ام باشند

                            نگاهتت را از چشمم برندار مرا از من نگیر ...

                                   هوای سرد اینجا رو دوست ندارم

                              مرا عاشقانه در آغوش بگیر که سخت تنهام

+نوشته شده در شنبه دوازدهم بهمن 1387ساعت23:34توسط مسلم و تنهاییش | |

 گفتم نرو پرپر میشم
 
گفتی: میخوام رها باشم
 
گفتم: آخه عاشق شدم
 
گفتی:میخوام تنها باشم
 
گفتم: دلم
 
گفتی: بسوز
 
 گفتی: یه عمری باز هنوز
 
گفتم: پس عمرم چی میشه
 
 گفتی: هدر شد شب و روز
 
گفتم: آخه داغون میشم
 
 گفتی: به من خوش میگذره
 
گفتم: بیا چشمام تویی
 
 گفتی: آخر کی میخره
 
گفتم: منو جنس میبینی
 
 گفتی: آره بی قیمتی
 
گفتم: یه روز کسی بودم
 
 با من نکن بی حرمتی
 
گفتم: صدام میمیره باز
 
گفتی: با درد بسوز بساز
 
 گفتم : حالا که پیر شدم
 
گفتی: که از تو سیر شدم
 
 گفتم: تمنا میکنم
 
گفتی: میخوام خردت کنم
 
 گفتم: بیا بشکن تنو
 
گفتی: فراموش کن منو

+نوشته شده در شنبه دوازدهم بهمن 1387ساعت23:29توسط مسلم و تنهاییش | |

میدونی عشق یعنی چی.......؟؟؟

 

عشق يعني،زندگي در يك بهشت


عشق يعني،انتهاي سر نوشت


عشق يعني،قطره اشك صدف


مستي و رقص سماواتي دف


عشق يعني،گريه هاي چشم خمار


بوسه هاي مهر بر ل
ب یار


عشق يعني،شور آتش در نفس


ضجه هاي زندگي كنج قفس              


عشق يعني،موج بر درياي
مهر


نور لبخند ستاره در سپهر


عشق يعني،شمع دل افروختن


همچو پروانه در آتش
سوختن


عشق يعني،معرفت يعني شعور


عشق يعني،اشك خونين در ميان چشم كور


يعني،علت آوارگي  
عشق


بي ريا بودن،صفا و سادگي


عشق يعني،اسب و­شي بي سوار


عشق يعني،همچو مجنون در گريز از روزگار


عشق يعني،سينه اي آغوش راز


عشق یعنی آنچه بر هر کس نیاز.....

   

عشق از نگاه دبیران مدرسه...........

 

دبیران خواسته اند عشق را تعبیر کنند.............

 

 

دبیر زیست: عشق تنها میکروبی ست که از طریق چشم وارد قلب می شود.

 

دبیر ریاضی: نسبت عشق به قلب مانند طول به عرض است.

 

دبیر دینی: عشق مانند یک م­بت الاهی ست.

 

دبیر ادبیات: عشق مانند لیلی و مجنون پاک و بی آلایش است.

 

دبیر ورزش: توپ فوتبالیست که به دروازه قلب اثابت می کند.

 

دبیر زبان: عشق از درک چهار ­رف است love .

 

دبیر تاریخ: خونی است در رگهای بشریت.

 

دبیر اجتماعی: عشق شبکه ­یات بین انسان هاست.

 

دبیر علوم: عشق مانند آهن ربایی است که قلبها را به هم می گشاید.

 

   عشق از نظر مدیر مدرسه      اخراج عاشق از مدرسه است...**مسلم**

+نوشته شده در شنبه یازدهم آبان 1387ساعت11:23توسط مسلم و تنهاییش | |

سلام بچه ها خوبین؟خسته نباشید.ببخشید این اپم کمی تاخیر داشت اخه

 با خودم در گیر بودم.نمیدونستم باید از چی بنویسم خودم با احساسات و

منطقم در گیری دارم .نمیدونم با استفاده از کدومشون انتخاب کنم.چند

 وقتیه دلم میخواد یه ادم منطقی و خوش فکر باشم از طرفی با شرایطی

که من دارم همه بهم میگن باید یه ادم احساساتی باشم تا بتونم بنویسم یا

 اگر بخوام منطقی تصمیم بگیرم کسی برای تصمیمم ارزش قائل نمیشه

فکر میکنن من نمیتونم درست تصمیم بگیرم.چند وقت قبل به دوستم رمان

چشمان منتظر رو دادم تا بخونه. ای کاش نمیدادم فکر نمی کردم دوستم با

خوندن اون رمان بخواد در مورد زندگی اینجوری فکر کنه اون میخواد تنها

کسی باشه که تو زندگیش هیچ غمی نداشته باشه دوست داره عاشقش

 براش خود کشی کنه دوست نداره یه جروبحث کوچیک با عاشقش داشته

 باشه اخه به نظر شما این درسته.من بهش میگم زندگی به نظر من بدون

 دعوا یا غم دیگه زندگی نیست.درسته؟و از طرفی به نظر من هیچ عشقی

 لیاقت مردن نداره البته من تازه چند وقتیه که به این مطلب رسیدم.چند روز

قبل یه پسری به خاطر یه دختر خودکشی کرد وقتی این موضوع رو فهمیدم

 هم ناراحت شدم و هم عصبانی به خاطر این کار اشتباهش.به نظر شما

کارش درست بود.بگذریم.حرفم این بود که سر دعوا دارم تو خودم سر دوتا

احساس.از طرفی من از هر منطق و دری که بگید بخوام داخل بشم بازم به

عشقم نمیرسم.و از طرفی دیگه کار دله چی کار میشه کرد.حالا که فکر

میکنم میبینم من عاشق نیستم من دارم ادای عاشقارو در میارم.من اگه

عاشق بودم باید برای عشقم بمیرم (به قول بعضیا که میگن باید تو عشق

خون باشه)اما من حاضر نیستم براش بمیرم.تازه به نظر من ادم باید واسه

کسی جونشو بده که لایق این کار باشه نه هر ادمی.خودم هم موندم من

عاشقم؟عاشق چه کسی؟شما جواب بدید.یکی دو هفته پیش تو فکر

 ساختار یه رمان بودم تا تو ماه رمضون بنویسمش ساختار رمان تقریبا تموم

کردم اما نمیدونید چی شد دقیقا داستان رمانم تو زندگیم پیاده شد تا الان

 50% رمانم عین زندگیم شده میترسم 50% دیگه شم شبیه زندگیم بشه

و من اصلا دوست ندارم چون 50% دیگه رمان چیزی جز انتظار کشیدن و

اندوه نیست.خدایا کمکم کن حتی میترسم این رمانو رو کاغذ پیاده کنم.شما

 راهنماییم کنید چی کار کنم؟

 

+نوشته شده در دوشنبه یازدهم شهریور 1387ساعت12:38توسط مسلم و تنهاییش | |

خیلی سخته چیزی رو که تا دیشب بود یادگاری
 صبح بلند شی و ببینی که دیگه دوسش نداری
خیلی سخته که نباشه هیچ جایی برای آشتی
بی وفا شه اون کسی که جونتو واسش گذاشتی
خیلی سخته تو زمستون غم بشینه روی برفا
 می سوزونه گاهی قلب و زهر تلخ بعضی حرفا
خیلی سخته اون کسی که اومد و کردت دیوونه
 هوساش وقتی تموم شد بگه پیشت نمی مونه
خیلی سخته اگر عمر جادوی شعرت تموم شه
نکنه چیزی که ریختی پای عشق اون حروم شه
خیلی سخته اون که می گفت واسه چشات می میره
 بره و دیگه سراغی از تو ونگات نگیره
خیلی سخته تا یه روزی حرفهای اون باورت شه
 نکنه یه روز ندامت راه تلخ آخرت شه
خیلی سخته که عزیزی یه شب عازم سفر شه
تازه فردای همون روز دوست عاشقش خبر شه
 خیلی سخته بی بهونه میوه های کال رو چیدن
 بخدا کم غصه ای نیست چن روزی تو رو ندیدن
 خیلی سخته که دلی رو با نگات دزدیده باشی
 وسط راه اما از عشق یه کمی ترسیده باشی
خیلی سخته که بدونه واسه چیزی نگرانی
از خودت می پرسی یعنی می شه اون بره زمانی؟
خیلی سخته توی پاییز با غریبی آشنا شی
اما وقتی که بهار شد یه جوری ازش جدا شی
خیلی سخته یه غریبه به دلت یه وقت بشینه
بعد به اون بگی که چشمات نمی خواد اون رو ببینه
خیلی سخته که ببینیش توی یک فصل طلایی
 کاش مجازات بدی داشت توی قانون بی وفایی
خیلی سخته که ببینی کسی عاشقیش دروغه
چقدر از گریه اون شب چشم تو سرش شلوغه
خیلی سخته و قشنگه آشنایی زیر بارون
اگه چتر نداشته باشی توی دستا هردوتاشون
 خیلی سخته تا همیشه پای وعده ها نشستن
 چقدر قشنگه اما واسه ی کسی شکستن
 خیلی سخته واسه ی اون بشکنه یه روز غرورت
اون نخواد ولی بمونه همیشه سنگ صبورت
 خیلی سخته بودن تو واسه ی اون بشه عادت
دیگه بوسیدن دستات واسه اون نشه عبادت
 خیلی سخته چشمای تو واسه ی اون کسی خیسه
 که پیام داده یه عمر واسه تو نمی نویسه
 خیلی سخته که دل تو نکنه قصد تلافی
 تا که بین دو پرستو نباشه هیچ اختلافی
خیلی سخته اونکه دیروز تو واسش یه رویا بودی
از یادش رفته که واسش تو تموم دنیا بودی
خیلی سخته بری یک شب واسه چیدن ستاره
ولی تا رسیدی اونجا ببینی روز شد دوباره
 


(¯`·._.مســــــــــــــــــــلم._.·´¯)

+نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387ساعت12:44توسط مسلم و تنهاییش | |

سلام.سلامی به گرمی دستان شما و به سردی دستان من.سلامی به گرمی دل شما و سلامی به سردی دل من.سلامی به گرمای وجود عشقتان و سلامی به سردی خاکستر وجودم.سلامی به سیرابی  عطش عشقتان و سلامی به عطش عشقم.سلامی به وجود گرم و زیبای عشقتان و سلامی به وجود سرد و تاریک عشقم.حالتون چطوره؟چه خبر از عشقاتون؟اونا هم مثل عشق من ترکتون کردن؟خدا نکنه.خدا کنه هیچ کی مثل من نباشه.هیچ کی مثل من از وجودش دور نشه.هیچ کی مثل من  ترس و دلهره از این که شاید هیچ وقت به عشقم نرسم تو دلش نباشه.15 سال از خدا عمر گرفتم ولی تو این چند هفته فهمیدم که واقعا بدم از خودم بدم اومده تو این چند هفته سکوت سرتاپای وجودمو گرفته هیچ لبخندی رو لبم جا پیدا نمیکنه.شب با بغض میخوابم و دوست دارم همش بخوابم تا بتونم حداقل تو خواب و رویا بهش نزدیک باشم.تو این 15 سال کسی از حال و احوالم خبر نداره ظاهرا ادم خندونیم همه فکر میکنن هیچ غم و غصه ای ندارم هیچ کی از حال و احوال این دل  تیکه تیکه شده خبر نداره کسی  قطره های اشک رو گونه هامو پاک نمیکنه کسی نیست تا تو شب های تنهاییم یه سری به دلم بزنه و تنهاییامو به دوش بکشه کسی از حال بدم خبر نداره کسی نمیدونه تو دلم چه غوغاییه جز یه نفر اون کسی که  منو افرید تا تو این دنیا خودمو پیدا کنم اما من هنوز دارم تو تاریکی گام بر میدارم  اون کسی نیست جز خدایی که همیشه اون بالاست.خیلی سخته وقتی به یکی علاقه داری اما نمیدونی ایا اونم دوست داره یا نه و سخت تر از اون اینه که یکی دوست داره ولی تو موندی بهش چی بگی یا چطور بگی که یکی دیگه رو دوست داری اره نمی خوام بگم چه تحفه  ای هستم یا اینکه چقدر خشگل یا خواستنیم نه  اما متاسفانه  بدون اینکه خودم بخوام خیلی یا  رو عاشق خودم کردم با اینکه همیشه خودمو از پسرای نا محرم دور میکنم چون میدونم اگه خودم هم نخوام باز با این قیافه ای که دارم که به نظر خودم اصلا هم خشگل نیستم فقط چون قیافه با نمک و دوست داشتنی دارم و با حالت حرف زدنم و حجابم خیلی از پسرا و مادرایی که پسر مجرد دارنو به خودم جذب کردم و همین شده دغدغه دلم که نکنه یکی زودتر از اون بیادو منو واسه خودش بکنه.بعضی از اونایی که دوستم دارن اما نمیتونن بگن با حرکات و رفتارشون و نوع نگاهشون بهم میفهمونن که دوستم دارن اما نمیدونن که من یکی دیگه رو دوست دارم اونا فکر میکنن چون من بهشون سلام میکنم یا ... به اونا علاقه دارم اما نه من علاقه ای به اونا ندارم تو دلم میگم نکنه یه روزی اون برگرده و ببینه من مال یکی دیگه شدم.اصلا ولش کنید شاید تو دلتون بگید بابا دختره از خودش چه تعریفی میکنه اما من  خودم همیشه از خودم میپرسم که  خدا چه چیزی تو وجودم گذاشته  که هر کسی  اگه فقط یه دفعه منو ببینه بهم علاقه مند میشه بهم وابسته میشه این هم سوال منه هم سوال دوستام بعضی اوقات دوستام بهم میگن تو شیطانی چون مثل شیطان ادمو به طرف خودت میکشی. منم همیشه به خودم میگم من که اصلا قیافه ندارم چطوریه که ازم خوششون میاد ای کاش همونطور که مردم از من خوششون میاد و دوستم دارن پدر و مادرم هم منو دوست داشته باشن خدا کنه.خب سرتون رو درد نمیارم فقط میخواستم حرف دلمو به شما بزنم ولی هنوز نفهمیدم که چرا این چند وقته حالم بده و حال و حوصله هیچ کسی رو ندارم و اینقدر ساکت شدم و اصلا دستم هم به قلم نمیره تا رمان سکوت سردمو بنویسم.نمیگم خدانگهدار میگم به امید دیدار دوباره.دوستون دارم.

+نوشته شده در یکشنبه بیستم مرداد 1387ساعت19:52توسط مسلم و تنهاییش | |